در آن جلسه رسمی شرکت، به عنوان مشاور در گوشه‌ای از سالن نشسته بودم و سکوت کرده بودم. مدیرعامل با نگاهی نافذ روی صندلی بزرگش نشسته بود و خطاب به جمع گفت: «دوستان! این طرح، قطعی و بی‌نقص است. آینده شرکت در گرو همین مسیر است. نظرتان چیست؟»
مدیر بازاریابی با لبخندی تصنعی گفت: «بی‌نظیر است، مهندس. دقیقاً همان چیزی است که نیاز داریم.»

مدیر مالی نیز سری تکان داد و تأیید کرد: «کاملاً موافقم. بهترین راه ممکن است.»

فضای اتاق از تأیید و تمجید پر شده بود، اما هیچکس جرئت بیان نگرانی‌های واقعی را نداشت.

در میان جمعیت، مدیر جوانی که تازه به تیم پیوسته بود، دست‌هایش را مشت کرده بود و به برگه‌های پیش‌روی خود خیره شده بود. می‌دانست که طرح پر از اشکال است. نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان گفت: «با اجازه… من فکر می‌کنم این طرح خطرات جدی دارد. اگر ادامه دهیم»

نگاه‌های حاضرین به سمت او چرخید. مدیرعامل اخم کرد و یکی از مدیران ارشد با خنده‌ای سنگین گفت: «شما تازه‌کارید، نگران نباشید. آقای مهندس بهتر از همه می‌دانند چه می‌کنند.»

صدای مدیر جوان در گلو شکست و رنگ از چهره‌اش پرید. ساکت نشست. اتاق بار دیگر به سکوتی سنگین فرو رفت و تصمیم نهایی، بی‌هیچ مخالفتی، ثبت شد.

در آن لحظه، ناگهان یاد حرف‌های آقاجون افتادم، همان تاجر کهنه‌کار بازار که همیشه با صدایی محکم و بی‌پیرایه می‌گفت:
«پسرم! در بازار، کسی با تعارف جنس نفروخته.»
«شاگردی که از ترس استاد راستش را نمی‌گوید، فردایش دخلش خالی می‌ماند.»
«تعارف دل‌ها را لحظه‌ای خوشحال می‌کند، اما در نهایت پایه‌های کسب‌وکار را ویران می‌سازد.»
«مدیریتی که بر پایه تعارف بنا شود، مثل تجارت با چک بی‌محل است؛ اولش همه لبخند می‌زنند، آخرش همه در حال جدال هستند.»

آقاجون همیشه تأکید داشت: «مدیر باید حقیقت را بشنود؛ حتی اگر تلخ باشد. تلخی حقیقت مانند داروی بدطعمی است که می‌سوزاند، اما درمان می‌کند. در مقابل، تعارف مثل شربت شیرین تقلبی است؛ گوارا به نظر می‌رسد، اما جان آدم را می‌گیرد.»

پس از پایان جلسه، در سکوت سالن را ترک کردم، اما فردای آن روز در یادداشتی برای مدیرعامل نوشتم:

«مشکل این سازمان، کمبود تخصص نبود؛ کمبود شجاعت بود.»
مدیری که در میان انبوه تعارف‌ها تصمیم می‌گیرد، دیر یا زود با واقعیتی تلخ روبرو خواهد شد.
سازمانی که در آن حقیقت گفته نمی‌شود، به سکوت مرگباری محکوم است.
سازمانی که حقیقت را قربانی تعارف می‌کند، محکوم به شکست است.
مدیریتی که صدای واقعی انسان‌ها را نشنود، چیزی جز یک اقتدار پوچ نیست.
من به عنوان مشاور، وظیفه دارم آینه حقیقت را پیش روی شما قرار دهم؛ حتی اگر تمام سالن پر از لبخندهای ساختگی باشد.
«اگر طعم صداقت برایتان شیرین نباشد، مشاوره من برایتان سودی نخواهد داشت.»

آیا شما هم تا به حال شاهد چنین صحنه‌هایی در جلسات کاری بوده‌اید؟

دسته‌ها: آموزش و یادگیری , مدیریت عملکرد , وبلاگ
برچسب‌ها: